تبليغاتX
عشق تو عجیب تر از عشق منه
عشق تو عجیب تر از عشق منه
گرم یادآوری یا نه...من از یادت نمی کاهم
من اومدم دوباره....
اهم...
سلام....وااااي ك چقدر دلم واسه اين محيط؛اين جو تنگ شده بود
چقدر واسه نوشتن....
انگار همه ي حرفام مونده تو گلوم...
دلم براي همه دوستام تنگ شده بود...زياد
فروغ،خانومي،رها،هنگامه،راشين،شادي و ...
اينو از ته قلبم ميگم...
كلي تو زندگيم اتفاقاي جالب افتاده...فقط اينو ميگم كه مهرداد بطور كامل از زنگيم حذف شد
 حالا ميام مينويسم
|+| نوشته شده توسط نگین در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 23:14 |
من اومدم...
|+| نوشته شده توسط نگین در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:35 |
سلاااااااااام

به به به چه هوااییچقدر همه جا قشنگ شده امروز .اصلا فرق کردههه حال شما؟ خوبین؟؟؟

منو مهرداد جونم |آشتی کردییییم

دیشب مهرداد اس-ام-اس داد ::: happy new year

من: ?e

مری:!e

من:sab kon chan rooz dige begoooo

مری:montazare to boodam.bi ma'refat didam khabari azt

من:chon az dastet narahatm,ziad...yadam rafte,man pesaram ye to?

من:?be to ke bads nemigzare

مری:to nabayad migofti?

من:chio bayad migoftam?

مری:tabriko.eydo.mehrdadeto(خدایی جمله بندی رو داشتی؟؟؟)

من:chon man az dastet delgiram,ziad

مری:chera?

من:hnjoori nemishe gof.farda age vaghtesho dashti behem bezang behet begam

مری:ok.sh.b

من:na,khodam ehet zang mizanam migam.az dastet narahato asabaniaaam mehrdaaad(dooset daram)bye

مری:ok.golam.manam dooset daram.bye

امروز بهش زنگ زدم.کلی صحبت کردیییم.بهش میگم تو با دوستات فرق داری مهرداد...تو منو داری

تو نسبت به من مسئولیت داری.تو از این 24 ساعت شبانه روز که مااال خودته دو دستی هم چسبیدیش...باید یه کمشو به من اختصتص بدی مهرداد من اصلا از وضعیتم راضی نیستم مهرداد

بهم میگه :تو که می دونی من بادوستامم...چیکار می کنم...

میگم : بحث من سر اینچیزا نیست که چیکار می کنی.من میگم من نیاز دارم بهت...من می خوام که باهات باشم

از با تو بودن لذت ببرم

دوستی فقط اسن نیست که بگیم "ما با هم دوستییم"همین!

ما نسبت به هم مسئولیت داریم...یه وظایفی داریم...همینجوری که نمیشه...

مهرداد:ببخشید

من:خواااااااااهششش می کنم!!!!

دوباره کلی دوس شدییییم....خیلی شیطونه..خداااا...واقعا غیر قابل کنترلههه.بهش می گم نت خجالت می کشممممم تو این کارا می کنی.میگه خره کلی برو حال کن بگو دوس پسرم شیطونه

می گم لازم نکردهههه

این دو روز کلی بهم خوش گذشت...خاله هام اومدن ایران......خیلی خوش میگذره...کلی مهمونی اما من فقط میرم اونجا یا تو اتاقم دارم آهنگ گوش میدم...یا آروم میشینم یه گوشه فقط شنونده ام

با اینکه زیاد تو جمع نیستم..اما از اینکه همه دور همن لذت می برم...

قبلا که بساط رقص و اینا بود من همش وسط بودم اما الان نهاصلا نمی رقصم

دنیایی که در درونم ساختم واسه خودم خیلی واسم قشنگه...دیگه دوسس ندارم بشینم پای حرف خانوما...کلا جنس مونث...تو جمعا همش من میرم وسط بحث های مردونه...قیمت سیمان..میله گرد....تورم...اقتصاد..بیشتر حال می کنم...اگه هم که بحثا قاطی باشه....که یا یه گوشه میشینم یا میرم یه طرف دیگه

روز 2 عید رفتیم جنگل...اونم 2باررریه بار ظهراز 12 تا 5 رفتیم یه بارم 9تا 1:30اینا

به من خیلیییییی خوش میگذرهههه

 

 

 

این مهردادمنو داره می پیچونههههه!!!!گه شده به معنای واقعیشششش

ای بابا...اصلا این کارا به ما نیومده 

|+| نوشته شده توسط نگین در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 12:40 |

 

 

منو مهرداد زرت و زورت با هم قهر می کنیم.دوباره امروز اعصابم قاطی بود...۲ روزه همش اینور اونوره.قشنگ سرش گرمه همش می گه عزیزم بهت زنگ می زنم....اههههههه...دیشب ساعت ۳ نصفه شب زنگ زده بیدارم کرده ۲۰ دقیقه صحبت کردیم میگه نگینی خوابم میاد...خوابت میاد آخه چرا زنگ می زنی بیدارم می کنی.... من اعصاب ندارمممم

امروز بهش اس ام اس دادم :

it's just no use going on when all the feelimgs now gone.you know we both have tried,yeah,you lied.now as tears subside,we''SHOULD'' move our own way

گوشیمم خاموش کردم...کلا قاطی بودم انگار نه انگار که من اینجام..اصلا احساس نمی کنه الان دیگه مهرداد مجرد نیس،زن داره () زندگی داره...واسه خودش هی برنامه میریزه...یعنی از کل ۲۴ ساعت شبانه روز ۱ـ۲ ساعتشم مال من نیس...من اسن مهردادو درستش می کنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

ایشون هم احتمالا تو قهره...آخه از زنگ منگ خبری نیسسسسس

دم عیدی نگا کن رید به عید ماااا

تقصیر خودشه دیگههههه

فردا صب ساعت تحویله

من که زنگ نمی زنم تبریک بگم

راستی عیدتون مبارک

 

پ.ن >>>>معنی اس ام اس اینه= دیگه هیچ راهی واسه رفتن نمونده وقتی همه ی احساساتمون مرده...خودت می دونی ذوتاییمون تلاشمونو کردیم،آره؛تو دروغ گفتی...حالا که هویجوری اشکام داره میاد...ما باید هر کدوم راه خدومونو بریم

 

 

امروز ۲ فروردینه....من و مهرداد هنووووزم سر لجبازی قهریم...نه اون واسه تبریک بهم زنگ زد نه من

غرورم.ن اجازه نمیده..

من اینجوری نبودماااااا....ااینجوری شدم....من واسه مهرداد هیییچ غروری نداشتم...هیچ غروری

اما حالا نه! حالا فرق کردم.....

خودش خواست

|+| نوشته شده توسط نگین در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 19:0 |
روی دیگر غرور......نویسنده:خودم!!!

                                                   

 

 

غرور...واژه ی غریبیست.نبودش یک درد است وبودن آن دردی دیگر.به راستی که غرور چیست؟؟؟چرا بعضی بدان تمسک می ورزند و بعضی تنفر؟مگر این واژه 4 حرفی چه رازی در دل خود نهفته است و چه جادویی دارد که این چنین ویرانگر قلب هاست؟این غرور چیست که قلبها به خاطرش شکسته می شوند.اشک ها جاری می شوند و دل ها می میرند؟جز سکوتی مرگ بار و نگاهی به دور از هر احساسی که هست؟؟؟....

وای بر کسی که لذت غرور را به شیرینی بچشد... مغرور می شود.آنقدر می تازد و می تازد که روزی می بیند شیرینی غرور جایش را به طعک گس می دهد....جواب محبت را با غرور می دهد،

جواب اشک را با غرور می دهد در جواب دوستت دارم پشت. چشمی نازک می کند و...

و وای بر کسی که عاشق شود...غرورش می شکند و دم نمی زند...سکوت می کند...قلبش میشکند و دم نمی زند،سکوت می کند تا جایی که این شکستن ها و له شدن ها زخمه هایی را بر روحش به جای می گذارد که از بین رفتنش سخت است..و روزی به خود می آید  غرورش را می سازد؛دوباره..از نو....اما با این تفاوت که دیگر گسی توانایی شکستنش را ندارد.محکم و قدرتمند پیش می رود.گام هایش دیگر بوی شکست نمی دهند...حالا این بار او می تازد و اوست که طعم غرور را می چشد

اصلا مگر غرور طعم دادرد؟مگر شیرین است؟

چرا این چنین است؟تا می دانیم عشقی هست و عاشقی،غرورمان به اوج می رسد .کور می شویم و خوش بختی را که در آغوشمان است رها می کنیم.وقتی چشم بر هم می زنیم و می بینیم زمین و زمان را از دست داده ایم.خدا را از دست داده ایم.عشقمان را از دست دادیم...همه چیز گم شده است . به دنبال خود می گردیم.

اما دیر شده است...خیلی دیر....

گاهی اوقات خیلی زود دیر می شود

درست زمانی که همه چیزمان را از دست دادیم.حتی همان غرور شیرین

............

....

..

.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نگین در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 13:30 |
فیلم سینمایی جدید

سلام.خوبین؟

امروز با مهرداد رفتم بیرون...

اول قرار بود بود ساعت 7 اینا بریم.بعد برنامه بهم خورد ساعت 5 اومد دنبالم.

اول که سوار ماشین شدم یه ترشک دستش بود قاپیدم.گفتم این مال من.تموم که شد می گم اینوقشنگ وا کن پوستشو من می خوام لیس بزنم...میگه واست می خرم...من:نهههههههههههه همینو می خوام

بالاخرا راضی شدم.رفتیم خونشون...فک کننننن مامانش بود البته ما تو پارکینگ بودی.کلی بغل سواری کردم منو بغل کرد کلی دورم داد.انقده حال داااااااااااد که نگو...بعد رفتیم دو باره بیرون...دور زدیم کلی می خواستم بعدش برم  خونه دوستم...بهش گفتم  نیم ساعت دیگه برسون...

من:مهرداد!بیا جاهامونو عوض کن.من بیا صندلی راننده تو بیا اینور می خوام رانندگی کنم .جاهامونو عوض کردیم.کلی حال دادونشسته بودم مثه خر تند می رفتم

من کنار بابام که می شینم خیلی برم 50 اونم با دنده 2 بیشتر نه.تازه خیابونای خلوت

اما به مهرداد همه جا رفتم.فک کن تو جاده ای که همش کامیون و اینا بود تا خیابوونای شلوغغغ تاززهه فک کن.مهرداد بهم تیکه انداخت یه تیکاف کنم گفتم :آرههه؟؟؟باشه .می خواستم بلوارو دور بزنم مثه خر فرمونو پیچوندم پامو یهو رو  گاز فشار دادم...یه صدای باحال داد ماشین سر خورد

خودم کفم برید....من تو عمرم ازین کارا نکرده بودم...یه لحظه  احساس کردم دارم پلی استیشین بازی میکنم

اصلا احساس نکردم با این سرعت میرم و این کارا ممکنه بزنم به یه جا

جالب اینجاس داداش همون دوستم که می خواستم برم خونشون منو دقیقا زمانی که تیکاف کردم منو دید بعدش اومد سبقت گرفت رف

کلییییی حال داد.حالا جالب اینجاس خونه دوستمو بلد نیستم...100 بار رفته بودم اما یاد نگرفتم زنگ زدم آدرس گرفتم تمت پیدا نکردم

فک کن ما دقیقا10 رفتیم تو همین کوچه آخرش نفهمیدیم کدوم خونه اس آخه کوچش ال بود...مهرداد هر دفه میخواست دور بزنه به خداااااااااااا یه جوری سر و ته می کرد ماشینو که 2 تا از چرخای ماشین بلند می شد

دقیقا الان احساس می کنید همه بلوفه؟؟؟والا راس می گمممم

دفعه ی آخر یهو یه مرده جلومونو گرفت

گف این چه مسخره بازیه..چرا تو کوچه ی ما  دستی می کشی؟مهرداد گف به تو چه دلم می خواداولش هی دهن به دهن شدن اونا 2 تا مرد و 1 زن بودن.مهرداد پیاده شد یقه به یقه شدن فک ککننننن 2 نفری مهردادو زدن

آی زدن...آی زدن

مهردادم از پس مهرداد زورش وحشت ناک زیاده یه مشت زد به اون مرده که پرت شد اون یکی هم پرتش کرد رو شیشه ماشین آی زد اونا 2 نفر بودن تصور کن تو ماشین نشستی یهو یکی پرت شه رو شیشه جولوییت.یکی می گرفت یکی میزد شون بر اومد.اما اونا دو نفر بودن من که کپ کردم..اولش صدام در نیومد...بعد 2 تا جیغ زدم ولش کن مرتیکه بسسسسسسه...اما مگه ول می کردن..بلوز مهردادو در اوردن...تموم گردنش خونی شده بود.یک چنگی زدن گردنشو وحشیااااا دهنش پر خون شده بود از گوشه لبش خون میومد مثه فیلما.ولی مهرداد یه مشت زد تو صورت اون مرده  که ژرت شد اون ور..منگ شد قشنگ بعد ۱ دقیقه بلند شد از زمین گفت :مشتت میزنیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوباره اومد طرف مهرداد

یکی اومد جداشون کرد مهرداد هر چی دهنش بود گف

یعنی هر چی فحش ناومسی بود داد...گفت حالتو می گیرم فقط صبر کن...سوار ماشین شد

تو خیابون فک کن بدون بلوز گردنش خونی از لبه ی لبش هم خون میو مد عرقم کرده بود انقد ناز شده

بازوهاش عرق کرده بود......من که می لرزیدم فقط همش فحش می داد..رف منو رسوند...سر همون کوچه پیادم کرد دوستم اومد جلو در پیدا کردم خونشونو

هنوزم باورم نمیشه چه فیلم سینمایی شده بود...

مهرداد تو ماشین با اون اصبانیتش بیچاره منو آروم می کرد:نگینم چیزی نشده خودتو ناراحت نکن.هی دستمو می مالید

گف واستا شب میاد تو این کوچه خون به پا می کنم.می خواس حتما جلو من جو بیاد..نمی دونم

خدایی فیلم نبودد؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط نگین در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 0:20 |
با شوهرمان آشتی کردییییم

این مهرداد حسابی باهام قهر کرده بود.۳-۲ تا اس ام اس دادم جواب نداد

۱ بارم زنگ زدم ور نداش...

تو آخرین اس ام اس بهش گفتم:تا کی مس خوای به این بچه بازیات ادامه بدی؟خسته شدی سریع؟باشه؟بای فلانی؟؟؟

بهم زنگ زد

ور نداشتم

بهش اس ام اس دادم:بله

مهرداد:اولا بله و بلا...دوما این آخرین بارت باشه که از زر رو می زنی(همون که بهش گفتم خسته شدی

سوما از دستت ناراااااااحتم

من:تو؟چرا

مهرداد:۳ رووووزه ازت خبر ندارم گوووشیتم که خاموشه...خودتم که بهم زنگ نمی زنییییییی

من:تو چرا بهم اس ام اس ندادی؟؟

مهرداد:وقتی زنگ می زنم  خاموشی دیگه اس ام اس نداره

من:ببخشیییید

مهرداد:بیشرففففف می فهمی دلم برات تنگ شده؟

من : نوچ

مهرداد:اره دیگه ....تو اصلا دل نداری

و بدین گونه ما دوباره آشتی کردییییم

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 13:54 |
سلامممم

خوبین همه گی؟؟؟خوش می گذره؟می بینم که نزدیک سال نو.همه جا شلوغ

مغازه ها جای سوزن انداختن نیس...خیلی جالبه....نه اینکه ملت غیور تو طی سال خرید نمی کنن.واسه همینه

 

منو مهرداد نمی تونیم آروم بگیریم

مهرداد  عادت داشتم از مدرسه که میو مدم بهم اس ام اس بده

۳ روز پیش نمی دونم چرا بهم اس ام اس نداد.منم قاطییییی

بعد از ظهر صحبت نکردیم.اما اس ام اس بازی کردیم یه اوچولو

به روی خودم نیوردم  شبش بهم۱۲:۳۰ زنگ زد گفت : نگین من فردا ساعت ۸ کلاس دارم خیلی خسته ام .

من:اخههههه.الان کجایی؟؟؟

مری:من؟؟؟خونه امینشونم(امین"دوست مهرداده...خونه دانشجویش با خونه مهرداد ۱ ساعت فاصله داره..یعنی مهرداد اگه بخواد از خونه خودش بره دانشگاه۱۰دقیقه طول میکشه...اما از خونه امین ۱ ساعت تو راه باید باشه)

من:ا..اهااان.عزیزم شما بخواب.خسته ای منم مزاحم نمی شم...خدافظ

حرصم گرفت..گفتم واستا درستت کنم

فرداش اصلا نه زنگ زدم نه اس ام اس دادم

با یاسمین کلاس خصوصی داشتم...رفتم کلاس مهرداد زنگ زد ساعت ۷

ورداشتم بدون سلام یهو گفتم(( ببین من الان تو کلاسم.بهت زنگ می زنم))

قطع کردم

اس ام اس داد گف((سلام نگین من الان از دانشگاه اومدم.خیلی خسته ام.می خوام گوشیمو خاموش کنم.دیشب ۳ ساعت بیشتر نخوابیدم((؟؟؟؟ از ساعت ۱۲:۳۰ خوابیذ کههه...با اعععصاب من بازی می کنی چرااااا))می خوام بخوابم گوشیمو خواموش می کنم نگران نشیییا))

جواب ندادم بهش

دیروزم هیچی.نه زنگ زدم نه اس ام اس دادم.تا دیشب ساعت ۱۱:۳۰ که اس ام اس داد((اگه بهت اس ام اس ندم تو که خبرمو نمی گیری..))

من:سلام.ببخشید الان از بیرووون اووومدممببخشید عزیزم من برم شام بخورم

بعد نیم ساعت اس ام اس دادم جواب نداد.بهش گفتم :من میرم بخوابم بابای

امروزم که هیچیییی...

موبایلمم که خاموشه ۲روز کلا.....

گوشیم هنگ کرده...تو درسه واسم ویروس بلوتوس کردنخرابه فعلا

فقط هر از گاهی سیممو میزارم تو گوشیه مامانم چک می کنم

الانم اگه زنگ بزنه خاموووووشم

ما مشکلات روانی داریییییم

ولی.....گناااا دارههههه بچچم

حالا شاید شب بهش زنگ زدم

باید ببینم حوصله دارم یا نه

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط نگین در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت 18:34 |
منو مهرداد دوباره شروع کردیم

از نو

نمی دونیم آخرش چی میشه

فقط می دونم مهرداد برگشته تا دوباره واسم رویاهای قشنگ بسازه

اینو خودش گف

آره...رویاهای قشنگ

رویاهامو خراب نکن نمی خواد واسم رویاهای قشنگ بسازی

نمی دونم چرا قبول کردم

حالا قشنگ میام توضیح می دم چی شد

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 0:28 |
عنوان نداره....

به نام خداوند بخشنده...

با نامت سخن آغاز می کنم

با نام تویی که بخشنده ای

دیگر روی آنرا ندارم که روبرویت بشینم

در عمق چشمانت خیره شوم

و برایت بگوییم از خودم

دیگر خجالت می کشم دستانت را در دستانم بگیرم

و باز آن احساس آرامش وجودم را پر کند

آری

از تو خجالت می کشم

از تویی که مهربانی و صبوری و بخشنده

از صبوریت خجالت می کشم

هر بار که راه را ندانسته و حتی دانسته اشتباه رفتم و آگاه از اشتباهم

صبر کردی و بخشودی

و من حالا از تو خجالت می کشم

این بار هم مثل هر دفعه قول می دهم

قول می دهم تسلیم نشوم

این دفعه دیگر قول مردانه می دهم

اما...

اما نکند این بار هم تسلیم شوم

تسلیم یک هوس پوچ و بیهوده؟؟؟

ای عزیز تر از چه هست

نمی دانم چرا در عین آگاهی راه را گم می کنم

اولش راه را درست پیدا می کنم

اما سر یک غفلت ساده باز گم می شوم و نمی خواهم...

می دانم مقصدم کجاست

اما نمی دانم از کجا به آن می رسم

و شاید می دانم

اما...

قوت پیمودن آن را ندارم

پس...

بار الها

ای عزیز تر از هرچه هست

و ای صبور تر از هرکه هست

از تو که تنها خدای منی

تنها یاور منی

و با  وفا تر از هر عاشق یا معشوقی که تا وجود هست،هستی

از تو کمک می خواهم

می خواهم دوباره دستم را بگیری

می خواهم دوباره به تو برسم

اوج بگیرم

تا از این همه دو رویی و بی وفایی ساکنان خاک  کنده شوم

و زنگار های وجودم را از تو پر کنم

به من قوتی عطا کن

و دانشی برای شناخت راه

به خاطر تمام بدی هایم از ته دل نازکم از تو عذر می خواهم

می دانم که بخشنده ای

پس ببخش مرا تا بخشنده گی را از خدای خود یاد بگیرم نه بنده اش

.

.باشد تا  خدایی شوم....

 

 

 

 

 

من یه مدت آپ  نمی کنم.می خوام خودمو پیدا کنم این وب نگینه.می خوام دوباره نگین بشم و برگردم.نیاز به زمان دارم.نیاز به فکر کردن دارم...

 .

.

..

بر می گردم

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 11:3 |
خاطره ی برفی

امروز می خواهم برای شما یک خاطره ی برفی تعریف کنم.اینجا سال ها بود که برف نیامده بود.حد اقل از موقعی مکه من یادم میاید

یک روز که برف آمده بود بعد سال هامن و مادرم و پدرم و برادرم به یک جنگل زیبا رفتیم.آنجا خیلی قشنگ بود.همه جا سفید بود.سفید سفید...

همه جا پر از پر از برف بود.همه ی درختا پر از برف بودند.یک راه از وسط  جنگل باز شده بود ما وارد آن جاده شدیم.من خیلی ذوق کردم وقتی یکهو آنهمه برف دیدم.دوست داشتم جیغ بکشم.انگاری یک نفر ته دلم را قلقلک می داد.پدرم ماشین را وسط جاده  پارک کرد.هیچ کس جز ا آنجا نبود.من آهنگ گل ارکیده رو گذاشتم و صداسش را تا ته ته تهش زیاد کردم.همه مان خوچحال بودیم.برادرم به پس کله ی پدرم یک گوله برف بزرگ زد و من ته دلم سوخت برای پدرمکه یخ کرد.اما همه خندیدیم.مادرم همش از ما عکس می گرفت.من دوست داشتم آنجا بمانم.اما باید می رفتیم.من تا حالا جایی به آن قشنگی ندیده بودم.به من خیلی خوش گذشت.ما در راه یک عالمه آدم برفی دیدیم.بعضی هایش کوچک بودند اما بعضی هلی آنها خیلی بزرگ و قشنگ بودند.همه ی مردم خیلی خوچحال بودم.همه می خندیدند .همه عکس می گرفتند.همه به همدیگر برف می زدنداما من دلم برای آنهایی که در خانه بودند و نمی توانستند به بیرون بیایند و عکس بگیرند بخندند و به همدیگر برف بزنند سوخت و دلم خواست گریه کنم.من حتی دلم برای محمد پارسا سوخت که نم دانست حتی برف چیست.اما وقتی آنهمه برف در جاده دیدم یادم رفت و دوباره خندیدم و دلم خواست یک جیغ بلند بکشم.من احساس کردم که خیلی خوشبخت هستم و دلم می خواست از خوچحالی گریه کنم،جیغ بلند بکشم،بخندم   اما من که از مادر و پدرم خجالت کشیدم این کار را نکردم و فقط  در دل خودم ذوق کردم.من به در و مادرم گفتم من را در جنگل بگذارند و بعد چند ساعت به دنبالم بیایند اما آنها خندیدند و نفهمیدند که من واقعی این حرف را زدم  و من هم خندیدم

من هیچ وقت خاطره ی آن روز برفی را تا آخر عمرم فراموش نمی کنم

 

 

 

 

پ.ن»»»محمد پارسا یکی از بهترین فوتبالیست های ما بود که هنگام بازی به علت برخورد گیجگاهش با یکی از بازی کنان دچار فراموشی کامل و فلج شد.....

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 14:41 |
چشم هارا باید شست.....
چرا ميگويند...چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد؟

حال که من ميدانم...

دست ها را بايد شست...دست از تو بايد کشيد

مهربانم...

دستم را ميشورم...از تو...

و ميگذارم راحت در زير سرم

و دراز ميکشم در نور مهتاب

و مناجات ميکنم با خورشيد

نه با خورشيد آسمان

با خورشيد حضورت و با خورشيد وجودت

گفتي بکش...

دستت را از من

کشيدم ولي ،

چشمم را چگونه؟

و دلم را ؛

وشايد نفسم...

ستون فقراتم در غم نبودنت با من لج کرده و مدام جير جير ميکند

مثل درهاي کهنه و قديمي که مدام جير جير ميکنند...

و شايد با روغني خوب ،  درست شوند...

به من گفته بر نميگردم... وميخواهم کج شوم

و جير جير کنم

و شايد بخواهم بشکنم...

کمرم هم خواهد شکست در غم هجرانت..

چند وقتي فراموشت کرده بودم

در کوه

در دشت

در صحرا

ولي تا کي؟

تا کي به نداي دروني ام بگويم خفه شو؟

تو نميتواني باور کني

اينقدر گفته ام خفه شو که اشک هايم همه خفه شدند...

نه در زير آب ... در دلم...در اعماق قلبم

جايي که تو هستي

جايي که تو با سنگدلي زنده بگورشان ميکني

مهمان دلت شدم

نه در واقعيت...

در خيال

در رويا

چقدر دل تو با صفاست

خوشا به حال صاحب دلت.

راست ميگويي که هيچگاه صاحب دل نخواهي داشت؟

پس چرا من باور نميکنم؟

نه،  نه ، نه ،

عشق مي آيد روزي به بالينت ،

در انبوه مژه هاي مشکي ات چنگ مي اندازد و تو را از درونت مي ربايد وشايد...

تو نيز ناخواسته همچون من بيدل شوي....

و شايد هييچگاه معشوقه ات تو را نشناسد... و شايد تو يک گام به جلو برداري.

خسته ام.. از اين همه عطر هاي مختلف..عطرهايي که بوي آشنا ندارند ...

عطر هاي غريب و بي هويٌت..

ميخواهندم ...

نه براي خودم...

براي زيبايي ام...

و نميخواهمشان ...

نه براي خودشان...بلکه براي هوس هاي زودگذر.

رودخانه هنوز هم جاريست

جاريست و پر آب

رود ، رود است...

چه فرق ميکند جيحون باشد يا کارون...

دز باشد يا کرخه...

زاينده رود باشد يا ارس...

رود رود است...

زلال است مثل قلبت

جاريست مثل وجودت

بخشنده است مثل ذاتت

مينشينم بر سر رود..

رود من ... تو هستي...

پاهاي گر گرفته ام را آرام ارام فرو ميکنم در آب خنک...شايد خنک تر از هر رودي ... و آرام ميشوم با آرامشت.

من چه کنم با بلبلان نغمه سرا که يک دم ارام و قرار ندارند

و ماهي هاي کوچک رود...

قرمز رنگ و طلايي

وشايد آبي

ماهي زيباي من ابيست

رنگ آسمان است و پاک...مثل آب جاري.

 

رعد و برق ميزند...

رويايم بهم ريخت

 

فکر ميکنم ديگر وقت رفتن است.

 

|+| نوشته شده توسط نگین در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 23:5 |
پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.

 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.

فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!

پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.

 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.
تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند.

فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر. تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر.
راستي اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز، که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!

|+| نوشته شده توسط نگین در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 14:32 |
نوشته ی دکتر شریعتی
و خدا يکي بود .
و يکي چگونه مي توانست باشد ؟
هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .
و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .
خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد .
و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند .
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسي نداشت ...
و خدا آفريدگار بود .
و چگونه مي توانست نيافريند .
زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .
و حرفهايي است براي نگفتن ...
حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .
و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...
و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هيچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسي گمشده اي دارد
و خدا گمشده اي داشت ...
|+| نوشته شده توسط نگین در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 15:22 |
مهرداد اینو واسم اس ام اس کرد.....
يك شب خوب  تو آسمون
يك ستاره چشمك زنون
خنديد و گفت : كنارتم ، تا آخرش تا پاي جون
ستاره قشنگي بود ، آروم و نازو مهربون
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون
اما زياد طول نكشيد
عشق من و ستاره جون
ماه اومد ستاره رو دزديدو برد نامهربون
حالا شبا به ياد اون ، زل ميزنم به آسمون
دلم ميخواد داد بزنم : اين بود قول و قرارمون ؟؟؟
تو رفتي و از خودتم نذاشتي حتي يه نشون !!!

|+| نوشته شده توسط نگین در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 22:11 |
درختی که اسم خدا را زممه می کرد_________عرفان نظرآهاری

سال های سال،درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آورد.سیب ها هر کدام یه کلمه بود.کلمه های خدا.مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت،اسم خدا را منتشر می کند.درخت اما می دانست،خدا هم.

درخت،اسم خدا را به هر کس که میرسید می بخشید. آدم ها همه سم خدا را دوست داشتند.بچه ها اما بیشتر.و وقتی که سیب می خوردند،خدا را مزه مزه می کردند و دهان هایشان بوی خدا می گرفت.

                                                         ***

درخت سیب زیادی پیر شده بود.خسته بود.می خواست بمیرد؛اما اجازه ی  خدا لازم بود.درخت رو به خدا کرد  و گفت:«همه ی عمر اسم شیرینت را بخشیدم؛اسمی که طمع زندگی را یاد آدم ها ی داد.حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده.بگذار زودتر به تو برسم.»

خدا گفت:«عزیز سبزم!تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن.آخرین سیبت،سهم کودکیست که دندان هایش هنوز جوانه نزده،این آخرین هدیه را هم ببخش.صبر کن تا لبخندش راببینی»

و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند.برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه چید،خدا لبخند زد و درخت،آرام در آغوش خدا جان داد

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 13:31 |
دانه ای که سپیدار بود_______________________________نوشته ی عرفان نظرآهاری

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.سال های سال گذشته بود و او هنوز آن دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیایداما نمی دانست چگونه.گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها می گذشت...گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد میزد و می گفت:«من هستم؛من اینجا هستم؛تماشایم کنید»

اما هیچکس جر پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند و یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند،کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛از همه گم بودن و کوچکی خسته بود.یک روز رو به خدا کرد و گفت:«نه؛این رسمش نیس.من به چشم هیچکس نم آیم .کاشکی کمی بزرگتر،کمی بزرگتر مرا می آفریدی...»

خدا گفت:«اما عزیز کوچکم!تو بزرگی،بزرگتر از آنچه فکر می کنی.حیف که هیچوقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کردی.راستی،یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی،دیده نمی شوی.خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی»

دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمیدواما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد.رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.سالها بعد دانه ی کوچک،سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛سپیداری که به چشم همه می آمد

 

 

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 0:22 |
این داستان رو خودم نوشتم...قشنگه....منتظر انتقادات و پیشنهادات شما هستم....

                                                   قطره های قلب

 

 

 

 

می نویسم..

از پیشتر ها که نگاه من و تو عاشق شد

....

باد تند می وزید.سوز داشت. دستانم از سرما بی حس شده بود و قرمز.نگاهت کردم.هنوزم داشتی نگام می کردی..با یک دست روسریم را درست کردم و با دست دیگر بغچه ام را در دستم فشردم که مبادا بیفتند.حرکت کردم.همان جای همیشگی. رو پله ی یهم کغازه ی قدیمی  که سالها کرکره ی آن بالا نرفته بود .بغچه ام را باز کردم بساطم رو پهن کردم.سرم را بالا آوردم و بالا نگاهت کردم سریع سرم را  انداختم پایین. لیف دارم...لیف ها ی قشنگ.لیف هاس سفید و قرمز....

سنگینی نگاهت را  حس می کردم.

لیف دارم...لیف های نرم و قشنگ....گرسنم شد.ساندویچم را در آوردم.ساندویچ سبزی...شروع کردم به خوردن...دوباره رفتم سر بساطم یه عالم مونده....لیف دارم.لیف های نرم ...

شب شد.هوا تاریک شده بود .باید میرفتم خونه.کارت خیلی وقت بود که تموم شده بود.بقیه ی کاگرای ساختمون رفته بودن.تو اما مثل همیشه واستادی تا کار من تموم شه...حرکت کردم.تو هم پشت من حرکت کردی.مثل همیشه....من می رفتم و تو پشت من بدون هیچ حرفی،بی صدا میومدی.

بر نمی گشتم...اما می دونستم داری میای ...چرا؟نمی دونم...تا نزدیک اتاقمون اومدی.واستادی تا من برم تو .همین جور نگاهم کردی.رفتم تو و در رو بستم...اقا جان رانگاه کردم دراز کشیده.بود.سلام کرد.با لبخندش با اون چشای بی حال و مریضش.جوابش را دادم.خسته بودم.نگاه کردم...به جایی که توش زندگی می کردم...یه اتاق کوچیم که گوشش یه گاز کوچیک بود.با یه ظرف شویی.مثلا آشپز خونه بود.به یه طرف دیگش که مریم و صبا خوابیده  بودند.به آقا جون که نای نفس کشیدن نداشت...به سرما...تنهایی....به قاب عکس کسی که حالا فقط ازش یه عکس مونده نه چیز دیگه ای...مادر...مادر...چه کلمه ی قشنگی...دلم گرفت.دلم برات تنگ شد.خندم گرفت...دل دختر لیف فروش برای شاگرد بنای ساختمون تنگ شده.من هم رفت کنار مریم خوابیدم

دوباره صبح شد.دیگه روزا برای رفتن به جایگاه همیشگیم ؛میعلد گاه مقدس شوق داشتم.دیگه خسته نمی شدم.دیگه هیچ چیز تکراری نبود.پس رفتم...

لبه پله نشسته بودم.نیومده بودی.اه...چقدر هوا سرده چقدر سر و صدا...چقدر دود و ....چشمم بهت افتاد...دیگه سرما رو حس نکردم...دیگه هیچ چیز جز صدای قلبمو نمیشنیدم .نگام کردی.خندیدی.روسریمو درست کردم.خیالم راحت شد.بقچه ام را باز کردم لیف دارم ...لیف های قشنگ ..نگاهم کردی.نگاهت کردم...

گرسنه ام شد..بغچه ام را باز کردم...ساندویچ سبزی....باز هم نگاهت کردم.داشتی به من نگاه می کردی

وسایلم راجمع کردم...رفتم ...تو هم آمدی مثل همیشه...

....

لیف دارم لیف های نرم و قشنگ....گرسنه ام شد...بغچه ام را باز کردم ...ساندویچ سبزی...

بلند شدم.قلبم تالاپ و تلوپ می کرد.آمدم طرف تو...نگاهت کردم.ساندیچم را نصف کردم.نصفش را به طرفت دراز کردم..گرفتی....گفتی:مرسی و من بدون اینکه چیزی بگوییم رفتم سر جایم...هوا تاریک شد...وسایلم را جمع کردم...حرکت کردم تو هم آمدی و....

نگاه...لیف دارم لیف های نرم قشنگ...ساندویچ سبزی....نگاه....نگاه...نگاه..دنبالم امدی.

تکرار

تکرار شیرین یک نگاه

یک عشق

هیچ وقت برایم خسته کننذه نبود این شب و روز هایی که پی هم میومدن و میرفتن...دوس داشتم...

قلبم می لرزید

برای آمدنت برای نگاهت

برای چشمانت 

بازوان قویت

وموهای پریشانی که روی پیشانیت ریخته بود....اما نمی دانستم که چرا می لرزد

آیا من عاشقت شده بود؟؟؟آری

لیف دارم...لیف های نرم و قشنگ...گرسنه ام شد...ساندویچ سبزی...نصفشو دادم به تو...بیا....هوا تاریک شد....وسایلم را جمع کردم....حرکت کردم...تو هم آمدی .از پشت سر من حرکت می کردی...

احساس کردم داری حرف می زنی

آرام آرام

قلبم تالاپ و تلوپ می کرد

کوچه تاریک تاریک بود و جززمزمه ی تو و جیرجیرکی هیچ چیز به گوش نمی رسید

قدم هایم را آرام برداشتم و گام هایم را کوچکتر

فاصله ی منو تو کمتر و کمتر میشد

و تو از من پرسیدی :به راستی کسی که قلبش از چشمانش می افتد و دوست دارد کسی را نگاه کند و قلبش می لرزد یعنی چه؟

ایستادم....

دستم را گرفتی:

برگشتم

نگاهم کردی

نگاهت کردم

و قلبم لرزید...

خوب می دانستم چه بود

نگاه می کردی همچنان و اشک از چشمانت روی گونه هایت سر می خورد و می افتاد

و من پاسخ دادم:یعنی عاشقش است...

تو بی صبرانه پرسیدی که عاشق یعنی چه؟؟؟

و من این بار با تمام وجودم گقتم :کسی که قلبش از چشم هایش می چکد...

و من هم قلبم از چشم هایم چکید؛ روی گونه هایم سر خرد و روی لب هایم مرد....چکید و چکید و چکید...

....

امروز سالهاست که از آن روز می گذرد و قصه من وتو سالهاست که پایان یافته است.

قلب تو انقدر چکید و چکید که تمام شد

اما قلب من برای تو,به عشق تو و به یاد تو می چکد....

  

 

 

15/10/1386      21:27

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 22:37 |
اینجا نه گاز داریم نه آب...برق هم بزودی قطع خواهد شد

به چند عدد کفن و گور نیازمندیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط نگین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 11:47 |
تصـــــمـــیـــمـــات مــــــــــــــــــــــن!

 من خیلی تصمیم ها واسه زندگیم گرفتم.خیلی کارا می خوام بکنم.خیلی قول ها به خودم دادم خیلی قول ها به خدا...واسه خودم برنامه ریختم.....

1) می خوام نمار بخونم

2)می خوام برم اصفهان واسه دانشگاه

3)می خوام معماری بخونم

4)می خوام ازدواج نکنم (اما یه اتستثنا داره...)

5)می خوام یه خونه تو اصفهان داشته باشم ....تنها زندگی کنم....تنهای تنها

6)می خوام هر شب با خدا در باره ی اتفاقایی که واسم افتاد صحبت کنم

7)می خوام از پول هفتگی خودم به یه آدم نیازمند کمک کنم

8)می خوام خدا رو دوست داشته باشم... بهتر از قبل

9)می خوام به مهرداد کمک کنم.خیلی وقته رنگ خدا رو فراموش کرده...می خوام یادش بدم...برام مهم نیس که به مهرداد میرسم یا نه؛ مهم اینه که برام مهمه و خدا براش مهم باشه....

10)می خوام کتاب <فیزیک دانشگاهی>>هیو یانگ رو بخونم

11)می خوام دوباره،بعد مدت ها یه شب تا صبح برم رو پشت بوم...رفتن شب و اومدن خورشیدو نگاه کنم

12)می خوام یه شب تا صبح گریه کنم،عاشق گریه کردن تو تنهاییم...اما دوستام  تا حالا گریه ی منو ندیدن....

13)می خوام....

14)می خوام...

و هزاران تا می خوام دیگه...

 

|+| نوشته شده توسط نگین در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 17:45 |
یه خانوم/آقای ناشناسی واسم کامنت گذاشته((کمک.می خوام باهات حرف بزنم))
شیما....

تویی اون ناشناس دوس داشتنی؟؟؟

....

کجایی پس؟

چرا نمیای؟

مگه ازم کمک نخواستی؟؟؟

|+| نوشته شده توسط نگین در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:31 |
وقت رفتن....(حمید عسگری)
وقت رفتن نمی خوام ببینمت

می دونم ببینمت کم میارم

 اگه یه لحظه فقط نگام کنی

دلمو پشت سرم جا میذارم

اگه خونسرد نگام به دل نگییر

دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسممو فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته میشه

وقت رفتن نباید گریه منی

می دونی دلم برات تنگ میشه

می دونم هر جای دنیا که باشم

تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه

اگه خونسرد نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته میشه

اگه اسممو فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته میشه

 

|+| نوشته شده توسط نگین در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 14:51 |
قلب کوچولوی من به عشق قلب کوچولوی تو میتپه...خدانگهدار رهای گلم.....

WW2.jpg

*****نذار باور کنم تنها ی تنهام*****

*****نمی خوام با کسی غیر از تو باشم*****

*****می خوام از خوابی که لحظش یه سال*****

*****برای دیدن روی تو پاشم*****

*****اگه تو باشی و دنیا نباشه*****

*****میشه با تو همه دنیا رو حس کرد*****

*****همه دنیا بیان تو نباشی*****

*****دلم دق می کنه با این همه درد*****

*****تموم زندگیم رو زیر و رو کن******

*****که بی تو دل خوشی هامم گناهه*****

*****خودت باش و منو دیوانگی هام*****

*****فقط با تو دل من رو به راهه*****

*****بذار باور کنم اینو که با عشق*****

*****حقیقت میشه تو افسانه باشه*****

*****میشه افسانه هارو زندگی کرد*****

*****اگه حق با من دیوانه باشه*****

.......

خانومم...هر چی تو بگی

هر چی تو بخوای

برو گلم...

اما اینو بدون

یه دختری

تو یه جا از همین کره ی خاکی

یه جایی که با تو فرسنگ ها فاصله داره

همیشه دوست داره

و دستاش برای در آغوش کشیدنت بازه

یه قلب کوچولو

تو یه جا از همین کره ی خاکی

یه جایی که با تو فرسنگ ها فاصله داره

با یاد تو

            با عشق تو

                               و با خاطرات تو میتپه...

خدا حافظ.....

خدا حافظ

همین حالا

همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام

خداحافظ کمی غگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید....

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد

دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ

              خدا حافظ

                                 همین حالا......

 

|+| نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 23:46 |
www.gisha.sub.ir^^www.gisha.coo.ir (4).gif

تو حق نداشتی اینکارو با من کنی

می فهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو حق نداشتی

حق نداشتی...

....

او تو را تنها می گذارد...تو من را....و من دیگری را

                                                                 و همه تنهاییم......

برای تموم عمرم نمی بخشمت....

تو کاری رو با من کردی که اون با تو کرد

اینطوری کر کنم فهمیدی چه کردی بامن

برو....

برو....

 

|+| نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 14:35 |
رهای گلم....مال شماس....قسمت نظر دهی وبت رو که بستی.....
گالري عكس عاشقانه  -گالري عكس عاشقانه -گالري عكس عاشقانه -گالري عكس عاشقانه  www.gisha.sub.ir - IMG70H6W6L8IW.jpg

رها

تو چه کردی با من....

کجایی؟؟؟

مرد باش

کوه باش

من باش

تو بهتر از هر کسی می دونی....

چقدر سختی کشیدم که این شدم

خیلی سخته

می ونم

وقت می خواد

زمان می خواد....

رها....

گریه بیشتر از هر چیزی آرومت میکنه

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

بنویس

برای خودت

من یه جعبه ی کفش دارم

همیشه زیر صندلی اتاقمه

همه می دونن نباید بهش دست بزنن

توش تموم نامه هایی که برای مهردادم نوشتم گذاشتم 

چون می دونم یه روزی بر میگرده و با هم می خونیمشون

همش تو پاکت نامه تاریخ داره

تموم خاطراتم توشه

تموم دلنوشته هام

آرومم می کنه

تو هم امتحان کن

رها...

ایمان داشته باش به خدا....

من خودمو سپردم بهش

تو هنوز حس نمی کنی چی میگم

....خودتو بسپر بهش

قلبت آروم میگیره

بعد وقتی به تموم اتفاقایی که برات میوفته نگاه می کنی

می فهمی:وای......که چقدر خدا دوست داره تو احمقانه فکر می کنی که اون تو رو درک نمی کنه تموم چیزایی که دوسشون داری ازت می گیره

با خدا حرف بزن

انقدر قشنگ جوابتو میده

به خدایی خودش قسم

تا حالا نشده باهاش حرف بزنم....ازش یه سوالی بپرسم...یه نظری بخوام جوابمو نده

تا حالا نشده

درد دلتو بگو بهش

ازش کمک بخواه

به حرفام فکر کن رهای من

تو رها میشی

به خدا پناه ببر...

دستان خدا همیشه برای در آغوش کشیدنت بازه

فقط لازم به طرفش قدم برداری

فکر کن

فکر کن

فکر کن

 

 

دوست دارم

|+| نوشته شده توسط نگین در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 23:12 |
عشق تو عجیب تر از عشق منه....

ساعت 9 شب

بیرون بودم با مامانم

مامانم ماشین رو پارک کرده بود یه گوشه

نشسته بودیم تو ماشین

یهو یه ماشین با سرعت از کنارمون رد

مهرداد بود

از خدا خواستم ببینمش ....منو ببینه...

اما دیگه از اینکه همش التماس کنم به خدا و خدا جوابم رو نده خسته شده بود

به خدا گفتم هر چی تو صلاح می دونی...

همش بهش فکر  می کردم ...یه لحظه از فکرم خارج نشد

بعد رفتیم دنبال بابا

کلا حالم گرفته بود...پکر شده بودم

ساکت شده بودم

ساعت 11:00بود حدودا رسیدم خونه...رفتم تو اتاقم .نشستم پشت کامپیوتر داشتم آهنگ گوش می دادم .ساعت 12:30بود

صدای خوردن سنگ به شیشه اومد....مهرداد بود

آره

خودش بود

اون موقع ها که با هم بودیم هر وقت دلش تنگ می شد یا نگرانم می شد میومد دم پنجره ی اتاقم یه تیکه سنگ میزد به شیشه من می فهمیدم میرفتم دم پنجره...منو که می دید خیالش راحت شد

یه بار از مسافرت اومدم بهش خبر ندادم دیدم اومده پشت پنجره ی اتاقم هی سنگ می زنه به شیشه

وقتی منو دید خیالش راحت شد رفت

....

وقتی صدای شیشه اومد ته دلم خالی شد...می ترسیدم برم دم پنجره...قلبم تن تن میزد نفسم بالا نمیومد نمی تونستم راه برم داغ کرده بودم..

رفتم کنار پنجره.مهرداد بود.مهرداد من.مهردادی که این همه غرور داشت...بعد 8 ماه اومد؟؟؟

باور نمی کنم

باور نمی کنم...

تموم بدنم می لرزید

ترسیدم احساس کردم الان می خوام سنگ کوب کنم.خیلی بد می لرزیدم

اشکم  سرازیر شد

گفت:سلام

فقط سرم رو تکون دادم

گفت:خوبی

بازم سرم رو تکون دادم

گفت:دلم برات تنگ شد

هیچی نگفتم

گفت:دوست دارم.عاشقتم....دیوونتم...دیوونتم روانی...

گفتم:داری دروغ میگی

کفت من از ساعت 3 بعد از ظهر مشروب خوردم تا همین الان...مست مستم...

با صدایی که انگار می خواد درگوشی صحبت کنه اما بلنـد گفت مستی و راستی.....دوســــــتت دارم

گفتم:منم دوست دارم

گفت هنوزم؟؟؟؟؟

سرمو تکون دادم

گفت : تو دیوونه ای

گفتم می دونم.....

گفتم :چرا رفتی؟

گفت:به خدا به خاطر خودته ...هنزم نتونستی بفهمی...به خدا به خاطر خودته

نگاش کردم....فقط نگاهش می کردم...چقدر دوسش دارم....

تو این مدت راه می رفت...هی می گفت دوست دارم....

 

از کنار پنجره اومدم کنار

دیگه نمی تونستم

مهرداد رفت

...

زنگ زدم به پارمیدا گوشیو ور نمی داشت خواب بود.خیلی ترسیده بودم از اینکه نکنه یهو سنگ کوب کنم

رفتم کنار پنجره

هنوز هم تموم بدنم میلرزید...خیلی بد می لرزید...سرمو تکیه دادم به شیشه

با هر نفسم شیشه بخار می گرفت

خیلی وقت بود این کارو نکرده بودم به یاد مهرداد

همینجوری خیره شده بودم به جایی که همین چند دقیقه پیش واستاده بود

بعد 5 دقیقه اومد

از ماشین پیاده شد.گف می خوام تا صبح واستم اینجا

دوست  دارم

دوست دارم

دوست دارم

داشتم نگاهش می کردم

چقدر دوسش دارم

چرا؟؟؟

بهم گف من اگه تو حال عادی بودم نمیومدم پیشت اما الان که مست کردم دیگه نتونستم طاقت بیارم

(خیلی عجیب بود برای من.مهرداد مغرور من...برگرده؟؟؟؟)

هر حرفی میزنم هر کاری می کنم از ته ته ته دلمه

بهم گفت میشه باهم صحبت کنیم گفتم باشه

بهش sms  دادم: چرا اومدی پیشم؟منو یادته اصلا؟؟؟

گفت:همیشه تو دلمی روانی

بهم زنگ زد

باورم نمی شداین مهرداد منه؟؟؟

فقط داد می زد

می گف خـــــــره دوست دارم

بفهم

همیشه تو دلمی

دوست داشتم

دارم

خواهم داشت

عاشقتم

دیـــــــــــــــــــونتم روانی

من اما  گریه امونم نمی داد

بهم گفت تو امشب هر کار بخوای واست می کنم.هر چی بگی بهت میگم

بهش گفتم هیچی ازت نمی خوام

فقط ازت می خوام فکر کنی...به اینکه چه می کنی با خودت با زندگیت فقط می خوام فکر کنی

گریه  امون نمی داد حرف بزنم

بهم گفت مرد باش گریه نکن

ساکت شدم

هیجی نمی گف جز دوست دارم

بهش گفتم چرا نمی تونیم با هم باشیم؟

گفت نمیشه....من کجا...تو کجا..تو به این خانمی؛پاکی....

هیچ وقت نفهمیدم چرا

 

 گفت امشب فقط امشب بود

گفتم:و قشنگ ترین شب زندگی من.....

باز اشکم در اومد

حرف زدیم تا صبح

از خودش گفت

گفت که تو دانشگاه با فلان دختر دوست شده

بهم گف من به اندازه ی مو های سرم دوس دختر داشتم

اما عاشق عاشق هیچکس نبودم جز تو....

بهش گفتم کی ازدواج می کنی؟؟؟

گفت:یهو شاید فردا....شاید هم 10 سال دیگه

هر وقت پیداش کردم

(مهرداد می گفت من برای ازدواج پاک ترین دختر رو انتخاب می کنم...در حالی که به من گفت تو خیلی از من پاک تری...چرا/؟؟؟شاید چون عاشقم بود...)

از من پرسید تو کی ازدواج می کنی؟؟؟

بهش گفتم من قرار نیست ازدواج کنم...خدا یکی یار یکی

گفت تو غلط می کنی...مگه دست خودته...2-3 سال دیگه آدمی که مناسب تو باشه مـــــن انتخابش می کنم فهمیدی؟؟؟؟

بازم بهش گفتم:خدا یکی یار یکی

(بقول یکی از دوستان : خدا یکی؛زن یکی یکی...)

بهش گفتم کادو هایی که بهت دادم چیکارشون کردی؟؟؟

بهم گفت همشونو بضل و بخشش کردم

میخواستم فراموشت کنم

اما اون خرسی که اولین سالگرد دوستیمون دادی هنوز دارم

گذاشتم بالای یخچال خونم

گفتم من یه جعبه چوبی دارم که تموم خاطراتم توشه

خیلی دوسش دارم...می خوام بدمش به تو

بهم گفت خره تو تموم وسایلمو پس دادی اینم بدی هیچ خاطره ای از من دیگه نداری

بعد اونقت اگه دوباره زنگ بزنم تحویل نمیگیری

بهش گفتم بهت نمی دمش

نزدیک های 4 صبح بود

خوابش گرفته بود

بهم گفت بریم بخوابیم

بهش کفتم من تا صبح خوابم نمی بره

تو برو بخواب

مهرداد گف پس هیچی

یه ربع صحبت کردیم

گف نگینم برم بخوابم؟؟

گفتم من که بهت گفتم برو بخواب

گف تو اگه نخوابی منم نمی خوابم

(یعنی این مهرداد بود)

بهش گفتم باشه منم می خوابم

گفت 8 بیدارم می کنی؟؟؟

گفتم من مدرسه ام .تو مدرسه اجازه ندار گوشی ببرم

گفت خواهش می کنم ازت.می خوام تو بیدارم کنی بهش گفتم باشه

گفت می تونیم فردا ببینیم همدیگه رو؟؟؟

باز هم گفتم باشه

.....

ساعت 4صبح خوابیدم 5 صبح بیدار شدم

بازم حالم خوب نبود

ساکت بودم

انگار یه چیزو تازه فهمیده بودم

مهرداد خیلی دوسم داشت

و من همچنان احمقانه فکر می کردم که این طور نیست

اما به هر حال عشق اون عجیب تر از عشق منه...

تو مدرسه همه بهم یه جوری نگاه می کردن

حالا به نظر خودم انقدر هام فرق نکرده بودم

اما دوستم می گف چشات پف کرده...تویی که اینقدر شیطونی ساکت شدی...حرف نمیزنی نمی خندی

ساعت 6 قرار بود بیاد دنبالم  بریم بیرون

بهش زنگ زدم

اومد دنبالم

من عادت داشتم خیلی آرایش کنم اما یه هفته بود کلا آرایشو گذاشتم کنار

احساس می کردم اینجوری بهتره

اصلا آرایش نکردم

تو ماشین نشستم.چقدر خوشگل شده بود.بغض گلومو گرفت اما به روی خودم نیوردم

نخواستم اوقات تلخی کنم.کلی دور زدیم ...همش مسخره بازی در میورد

به زبون ترکی می گف)): نـنـــــــــــه...سَنَه گوربان اولوم...)) یعنی قربونت برم

کلی رقصید تو ماشین.هی لایی می کشید...تند می رفت....می خندیدم...اما تو دلم غوغا بود

از تمومم جاهایی که قبلا باهم بودیم رد شد...می خواستم گریه کنم...اونم با صدای بلند ....خم به ابرو نیاوردم

رفت یه جای ساکت و تاریک پارک کرد....ماشین رو خاموش کرد...یه آهنگ گذاشت نشسته بودیم...به هم نگاه می کردیم....با یه دستم بازوشو بغل کرده بودم.با دست دیگم دستشو تو دستم گرفته بودم..سرمو گذاشته بودم رو شونش... احساسی که اون موقع داشتم رو نمی تونم بیان کنم ...بازم می خواستم گریه کنم....

اما خودمو نگه داشتم .بهم گفت در داشبورد رو واکن یه کرم هس بزن به دستات...دستات خشک شده

می خواست به دستای خودم بزنه...عادت داشت...دستاش خیلی خشک بود همیشه کرم میزد...

بهش گفتم بزار من برات بزنم.داشتم دستاشو کرم میزدم یهو سرشو بلند کرد با عشق نگاهم کرد...دلم ریخت...از این آهنگای قری گذاشته بود...بهش گفتم قطعش  کن یه آهنگ تو گوشیم دارم بذارم حالشو ببر...این آهنگ رو براش گذاشتم:

نــــــــــــــــــــــــــه

این قرارمون نبود

تو بیخبر بری

من خسته شم که تو

بی همسفر بری

نـــــــــــــــــــــــــه

این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

تو سر سپرده شی

من جون به لب بشم

باور نمی کنم

این تو خود تویی

این تو که از خودش

بیخود شده تویی

باور نمی کنم

عشق منی هنوز

گاهی به قلب من

سر میزنی هنوز

....

بهم گفت:قطعش کن...قطعش کن اعصابم خرد میشه...قطعش کن....یهو دستشو از دستم کشید روشو اونور کرد...پشتشو کرد بهم

داشت گریه می کرد........................

مــــــــــــــــهرداد و گــــــــــــــــــریه....

اصلا باورم نمیشد

دستامو وا کردم

گفتم بیا بغلم...

بغلش کردم...اون آروم آروم...من اما بلند بلند گریه می کردم...بهم گفت مرد باش گریه نکن

بهش گفتم نه من گریه می کنم نه تو....آلرژی فصلیه...چشمای منو تو به پاییز حساسیت داره...اشک میاد از چشامون...

خندیدیم باهم ....بهم نگاه کرد....اومد جلو یه بوسه ی  کوچولو رو لبم گذاشت

ماشین رو روشن کرد

حرکت کردیم.....

قشنگ ترین روز زندگیم بود اون روز

کلی دور زدیم...دیرم شده بود..منو جلوی آژانس پیاده کرد واسه اینکه ضایع نشم با آژانس برم از ماشین پیاده شدم نگاهش نکردم تند گفتم خداحافظ

تحمل اینو نداشتم خداحافظی کنم

دیرم شده بود

داشتم آروم میدویم...در ماشین وا کرد بهم گف:نـــــدو...خندیدم...آروم رفتم....

...............

از اون روز تا حالا که حدودا میشه 2-3 روز کلا به اندازه ی یه وعده ی کامل غذا نخورم

لاغر بودم لاغر تر شدم

تو خونه بند و بساطی دارم با مامان بابام

فکر میکنن دارم رژیم میگیرم

مهرداد رفت...

رفت و من هنوز مبهوت به چرای بزرگی که تو مغزمه نگاه می کنم

فقط می دونم عاشقمه...دوسم داره بیشتر از هر کسی....

اما عشق اون عجیب تر از عشق منه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                      

|+| نوشته شده توسط نگین در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 14:2 |
مهرداد برگشت...
|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 11:35 |
ببخشید.تعجب نکنید.هیچ راهی برای ارتباط باهاش پیدا نکردم...
رها...................................

تو هم رفتی...

کسی تو را تنها می گذارد و تو من را تنها می گذاری و من دیگری را و همه تنهاییم....

به همین زودی کم آوردی؟؟؟

فکر می کردم مرد تر از این حرفا باشی

هیچ وقت فکر نمی کردم تو...تویی که همه ی زندگیمو پر کرده بودی یه روز تنهام بزاری

اشکال نداره

همه یه زخم به من میزنن

تو هم بزن

اشکالی داره؟؟؟

فقط اینو بدون

بد کردی رها

با من بد کردی....

این رسمش نبود......

...........

|+| نوشته شده توسط نگین در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 13:0 |
مرسی از استقبال گرم دوستان

 همه هی کامنت میذارن می گن نگین چرا انقدر مودبانه می نویسی

خیلی با ادبی حواست باشه

یه کم فهش بده...یه کم بی ادب باش...یه کم توهین کن

یعنی چی؟؟؟

این که نشد زندگی...

 اما من  تحت تاثیر قرار نمی گیرم

می گم نه اصرار نکنید

می دونی....من خیلی با ادبم(همه بهم میگن)

.

.

.

.

.

.

.

.می دونی

من عذاب وجدان گرفتم

یه بار اومدم از هنر ......تو وبلاگم استفاده کنم

مورد تنبیه جسمی و روحی و .....قرار گرفتم

 

 

|+| نوشته شده توسط نگین در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 15:52 |

می دونی....سلام

من الان یه عالمه خبر دارم...اول اینکه 2روز پیش یه دختره مدرسه رو دودره کرد...میدونی یعنی چی ؟؟؟

یعنی اومد دم در مدرسه بعد تو نیومد رف سواره ماشین دوست پسره شد و .. بای بای

میدونی مدرسه ی ما سخت گیر ترین مدرسه تو شهر...اسمش شاهده اما کو بچه شهید.باید از پل صراط رد

 شی تا ثبت نامت کنن...تازه باید کلی هم مثـــــلا عضو خیرین شی و دو سه تا فرش مرش و کامپیوتر و اینا بخری تا رات بدن...ولی خدایی بهترین مدرسه از نظر امکاناته.بهترین دبیرا و امکاناتو داره....

داشتم می گفتم

این دختره که میاد سوار ماشین دوستش شه ملت قیور می بینن میان زرتی خبر کشی به دفتر مدرسه

که فلانی دو دره کرده

مدیر گرام هم کم لطفی  نمی کنن و زنگ میزنن ننه و بابا و خاله بزرگه و خاله کوجیکه و عمه بزرگه و عمه کوچیکه و دایی وسطی و عمو تهتغاری و شوهر خاله بزرگه و شوهر خاله کوچیکه و ....خلاصه نسل این بد بخت رو می کشونن مدرسه(حالا شما می تونین از همش جز ننه و بابا فاکتور بگیرین)

مامی و پاپا از این ور به اون ور دنبال بچشون.ای زنگ میزنن به تیلیف پسره.این دو تا هم که می فهمن ببخشیدا ...میشاشن تو شلوارشون تصمیم می گیرن کلا بذارن و برن..یعنی فرار...اما نظرشون عوش میشه

فرار نمی کنن...اما آقا پسر گل دختر خانوم گل تر رو ساعت 8 شب تحویل خونشون میده

به خدا ناراحت میشم اگه بگی اینا تو این 11 ساعت غیر یه قل دو قل کاری کردن...خدا داند....

فردا که خانوم خانوما اومد مدرسه با پر رویی تمام گف ((می دونی....حالم خوب نبود رفتم خونه خالم)))

ما هم که همه شتر....ناراحت میشم اگه فکر کنی باور نکردیم...از اون روز به بد باباهه هر روز صبح میاد دست دخترشو میزاده تو دست دس معاونمون موقعی که تعطیل میشیم میاد دنبالش...دلم واسه باباهه می سوزه...احساس می کنم زیر نگاه بچه ها داره خرد میشه...همه  ملت قیور هم مثل خر زل می زنن به باباهه

به مامانم می گم اگه فردا نیومدم خونه می خوام فرار کنم گفتم بهت گفته باشم نگران نشی

 

 

حالا خبر دوم که هنوز اطلاعات کاملی در دست ندارم.بازم یه دختره تو مدرسمون خود کشی کرد....

چقدر این ملت ک...خلن (ببخشید واقعا کلمه ی مناسب دیگه ای پیدا نکردم)آره...میگن 20 . 30 تا قرص خورده...(خدا یه عقلی به اینا بده یه پولی به ما)بچه بشین تو خونه درستو بخون...چه غلطا...خودکشی

4 تا جوجه به هم افتادن هی از هم تقلید می کنن رقابت  می کنن تو گند کاری...

می دونی....به خودم افتخار می کنم

 

اها...یه دختره که از دوستای دورمه مزدو شد....بگو چن ساله؟؟؟؟؟؟17 ساله..............با یه پسر 18 ساله

حالا پسره هم همچین گوزی نیس..یه پسر دختر باز زشت خر بیشعور.....(ببخشید.تاثیر دوستان نا بابه انقدر با ادب شدم)

خـــــــــــــــــــــــــــــــــدا..... منو بکـــــــــــــــــــش(دروغ گفتم.نکش)

ملت عقلشون رو دادن حراجی....

 

 

 

خوب خبر جدید...من یه کاری یاد گرفتم

هر روز سر زنگ به دبیر دودره می کنم کلاسمو میرم تو کتابخونه مدریه تیت فیزیک میزنم(بیا برو بچه....تو رو چه به تست زدن)

می دونی..عادت کردم همش در میرم...امروز سر زنگ هندسه در رفتم 3 جلسه پشت سر هم....

دبیرمون یه کم ک...خل تشیف داره..پرسید نگین چرا نیومده .بچه ها گفتن رفته المپیاد ریاضی..!!!!از در عقب!!!

خلاصه که اینم مرض جدیده. هی در میرم....

راستی چند روز پیش همه ی معلما جلسه داشتن.ما هم که همه با جنبه....کل بچه های طبقه دوم (حدودا 6 تا کلاس)ریختیم وسط سالن آی رقصیدیم ...آی مسخره بازی در آوردیم ....من داشتم او وسط برک میزدم پام سر خوردم افتادم زمین...ضایع که شدم هیچ .بهاره و یاسمین یهو مثل خر پریدن روم ...احساس کردم دند هام شکست ....مثل خر داشتیم جیغ میزدم

یعنی کل مدرسه صدای ما بود

می دونستیم الان میان لهمون می کنن...ولی به روی خودمون نیاوردم...یهو یه کی گفت خانوم...........(معاونمون)اومد همه مثل گاو هجوم بردن طرف در من بدو بدو رفتم کتاب تستمو وا کردم مثلا دارم تست می زنم...حالا مثل خر عرق مردم و مثل گاو همه ی مانتوم خاکی بود....زنه اومد کلاسمون

همه بچه ها سر جاشون  نشسته بودن یکی یدونه کتابم دستشون..دو تا نچ نچ کرد و سرشو تکون داد و رفت

خدایی کلی حال کردیم

می دونی ...من خیلی باحالم

|+| نوشته شده توسط نگین در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 20:51 |

ParsTheme

template id : music template name : music green

neginjazire

نگین

http://neginjazire.blogfa.com

عشق تو عجیب تر از عشق منه

من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبی
می نوازد آرام آرام
پری غمگین کوچک
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

گرم یادآوری یا نه...من از یادت نمی کاهم Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا